تبليغاتX
علي شاهد
گاه نوشت هايي در زمينه شعر و ادبيات و...گاهي هم فرهنگ و سیاست
 

 
عباس عبدی : اتخاذ هرگونه سیاستی در برابر مشکلات و پدیده های اجتماعی باید مبتنی بر اصول و مبانی قابل دفاعی باشد در غیر این صورت سیاست های اتخاذ شده نه تنها مفید نخواهند بود چه بسا آثار و عوارض این سیاست های غیرموجه در آینده گریبان ما را بگیرد. منع تحصیل افراد افغانی و عراقی در ایران از جمله این سیاست هاست که باید نسبت به آن بازنگری کرد.
 تردیدی نیست که جامعه ایران هزینه های سنگینی را نسبت به رویدادهای افغانستان که از سه دهه پیش و با کودتا علیه ژنرال داوودخان آغاز شده پرداخته است و حتی به دلایل خاصی ایران نتوانست همچون پاکستان از این موقعیت استفاده کرده و کمک های قابل توجهی را از نهادهای جهانی از جمله UNHCR جذب و در سیاست بین المللی خود نیز مابه ازای این هزینه ها را به نیابت از دیگران دریافت کند. از سوی دیگر در ضرورت ایجاد تمهیدات لازم برای بازگشت پناهندگان افغانی به کشورشان نیز تردیدی نباید داشت به ویژه آنکه این بازگشت در چارچوب فرآیند و روندی منطقی می تواند کمک موثری برای حل مسائل افغانستان باشد. اما این دو ضرورت نمی تواند توجیه کننده منع اشتغال به تحصیل نوجوانان و جوانان افغانی در ایران باشد. دلیل منع آنان از تحصیل چیست؟ گفته می شود مهم ترین دلیل آن مشروعیت دادن به حضور مهاجران غیرقانونی است و این سیاست عامل فشاری است برای بازگشت آنان به کشورشان. به نظر می رسد این استدلال از دو جهت مخدوش است. اول اینکه احتمالاً از حیث کارآمدی مخدوش است. زیرا علت مهاجرت افغانی ها به ایران آموزش فرزندانشان نیست که با جلوگیری از آموزش فرزندانشان، آنان مجبور به بازگشت به افغانستان شوند و اگر هم چنین علتی وجود داشته باشد درصد زیادی را شامل نخواهد شد، ضمن اینکه حجم قابل توجهی از آنان افراد مجردی هستند که در ایران کار می کنند و درآمد خود را برای خانواده به افغانستان می فرستند و اصولاً فرزندی ندارند و چه بسا اینکه اگر این افراد به زور از کشور رانده شوند در آینده به دلیل نداشتن منابع مالی از سوی خانواده های آنها، شاهد مهاجرت کلیه خانواده های آنان به ایران خواهیم بود. به علاوه آمار و ارقام معتبری که نشان دهنده تاثیر این سیاست در کاهش مهاجرت به ایران باشد تا کنون ارائه نشده است. اما این سیاست از حیث اصول اولیه انسانی نیز مخدوش است، چرا؟ با فرض موثر بودن نسبی این سیاست در جلوگیری از مهاجرت افغان ها به ایران، آیا می توان اتخاذ و اعمال آن را توجیه کرد؟ اگر واقعاً بتوان هر سیاستی را برای ممانعت از مهاجرت توجیه کرد، آیا زندانی کردن طولانی مدت آنان هم مجاز است؟ آیا ممنوع کردن آنها از خوردن غذا هم مجاز است؟ مسلماً خیر زیرا این موارد جزء حقوق اولیه است و نمی توان گروهی را طبق یک دستورالعمل از داشتن این حقوق محروم کرد. از این جهت می توان گفت آموزش هم در حد ضرورت تبدیل به حقوق اولیه شده است گرچه در حد موارد پیش گفته نیست اما محروم کردن افراد طالب آموزش با هیچ توجیهی، پذیرفتنی نیست، حداقل در سطح آموزش های پایه چنین است. از سوی دیگر اگر چیزی را بر خودمان نمی پسندیم نباید بر دیگران روا داریم. اگر به هر دلیلی برای ایرانیان نیز وضعیتی مشابه پیش آید طبعاً انتظار نداریم که کشور میزبان، ما و فرزندانمان را از این حق محروم کند، در این صورت روا نیست که ما این سیاست را علیه دیگران اعمال کنیم. به علاوه آثار سوء چنین سیاستی، هزینه های کلانی را برای منافع کشور بار می کند که از حضور طولانی مدت تعدادی پناهنده سنگین تر است. یکی از دوستان دولتی فعال در امور افغانستان تعریف می کرد که در هرات مکرر شنیده است که برخی افغانی ها به او گفته اند که شما را فقط به دلیل محروم کردن فرزندان مان از آموزش نمی بخشیم و طبیعی است که این ذهنیت در روح و روان آنان باقی خواهد ماند. این هزینه به نحو دیگری هم به ایران تحمیل خواهد شد. جامعه ای بی سواد در کنار و همسایگی ما به خودی خود هزینه است و با ادامه این سیاست، این هزینه ای است که تا حدی خودمان آن را ایجاد کرده ایم و همچنانکه عدم نفع این سیاست که رواج زبان فارسی با گویش ایرانی است نیز به حساب خواهد آمد. اتفاقاً یکی از بهترین سرمایه گذاری ایران در افغانستان عهده دار شدن آموزش نوجوانان آن کشور است، کاری که هر کشور صاحب درایتی انجام می دهد. هزینه های میلیاردی برای تاسیس راه، راه آهن، فرودگاه، بیمارستان و... همگی خوب و به قاعده است اما پرهیز کردن از هزینه های آموزشی که احتمالاً بسیار کمتر از موارد دیگر است، خلاف منطق و سیاست است. یک بار دیگر مجبوریم زین جمله را متذکر شویم که در اجتماع و سیاست، کوتاه ترین فاصله میان دو نقطه (وضع موجود و هدف) خط راست نیست که آن دو نقطه را مستقیماً به هم متصل کند چه بسا این بدترین و طولانی ترین راه ها باشد و حتی ممکن است هیچ گاه از این راه به مقصد نرسد. در این مورد نیز باید راه های دیگری را با صبر و حوصله آزمایش کرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/10ساعت 22:20  توسط علي شاهد  | 

 

نقل از سایت فردا

داکتر اکرم عثمان

 

                               نيرنگ حکومت متبوعه و ديوان قضای افغانستان

از بدو تأسيس حکومت جمهوری موجود اسلامی ، مردم افغانستان شاهد شاهکارهای خيره کننده و خارق عادت آن دستگاه و کارگزاران بلند رتبه اش بوده اند. اما درخشانترين شاهکارش نمايش تلويزيونی جلسهء استيناف محاکمهء « پرويز کامبحش» بود که چند نفر پوليس « کوتوالی!» او را با کمال بی حرمتی داخل تالار کردند و بر چوکی متهمين نشاندند.

داروغه ای ! کليد را در سوراخ قفل زولانهء پاهای او چرخاند و اجازه اش داد که موقتاً و تا پايان جلسهء دادگاه از نعمت آزادی برخوردار گردد.

در اجلاس گذشته قاضی او را به جرم سوء استفاده از يک متن به ظاهر کفر آميز انترنتی به اعدام محکوم کرده بود.

شهود ساختگی يا واقعی از تفتين يا تنگ نظری يا هيجانات جوانی ادعا کردند که کامبخش يک متن ناسازگار با مبانی دينی را ارائه کرده و در باب چند و چونش سخنها گفته است.

مدعيان صاحب غرض ، اين رويداد را شاخ و پنجه دادند و کورتران از خود را برانگيختند که گريبان بيچاره کامبخش را به چنگ يک محتسب قرون وسطايی بسپارند.

به سرعت شبکهء وسيعی از توطئه گران و متعصبان کله به کله می شوند و اهل فتوا را ترغيب می نمايند که او را واجب القتل و مفسد فی الارض اعلام کنند.

بدون فوت وقت کار آن مظلوم به زندان و زندانبان ميکشد و در دومين جلسهء محاکمه يک قاضی سرکاری او را محکوم به بيست سال زندان ميکند ـ گفتی يک گوسفند قربانی را بخاطر ثواب آخرت به قربانگاه میفرستد.

حسب معمول رسانه های زبان دراز وطنی و نيمه وطنی ! خبر را به گوش مليونها بينندهء شان ميرسانند و عدالتخواهی جمهوری اسلامی افغانستان را به تحسين و تقدير می نشينند.

مقامات ذیصلاح دولتی در تبانی آشکار و پنهان با اهل فتوا ، مخفيانه به آسياب آنها آب ميريزند و جريان گيرو گرفت را سرعت می بخشند.

نفس قضيه از اين قرار است که مسئولان امور عدلی بی آنکه علاج واقعی را قبل از وقوع بگيرند وسيعاً در تدوير آن دادگاه قلابی، همکاری ميکنند و به منظور رضای خاطر عقب مانده ترين لايه های جامعه از جمله طالبان و جنگ سالاران، چندين بار جريان محاکمه را به نمايش ميگذارند.

بر همگان روشن است که محاکماتی از گونهء محاکمهء ياد شده در افغانستان سابقه ندارد. نه قاضی دريشی پوش، نه هيأت منصفه، نه وکيل و نه تالار مبله و پر زرق و برق در نظام قضايی افغانستان معمول بوده است. هر وقت که دولت در صدد بهره برداری سياسی از مسأله بوده است آنرا با رنگ و روغن و آب و تاب به نمايش عمومی گذاشته تا وانمود کند که دولت شان محافظ و مدافع عدل و داد و مقدسات شان می باشد.

اکنون ساده ترين آدمها ، به اصطلاح هوشيار جان! شان شده اند و اجازه نميدهند که کسی از زير ريش شان خرسوار بگذراند!

سياسی کردن ديوان قضا يک خيانت و جنايت نابخشودنی و در زبان اهل کوچه بازار تيزی و شيادی به شمار ميرود. اگر زبان قضا و شورا شفاف نباشد صداقت و مشروعيت اصل نظام زير سوال ميرود.

عوامفريبی و ديماگوژی درجهء اعتماد مردم را نسبت به مسئولان امور افغانستان بيش از پيش کاهش ميدهد.

از همه بدتر اين است که با وصف صحنه آرايی و تجددنمايی در محاکمهء کامبخش ، کاستی هايی در کار ظاهر سازی به نظر رسيد که ننگ جامعهء عدلی ميباشد.

در محاکم امريکايی و اروپايی متهمين را با غل و زنجير به محضر نمی آورند زيرا که برائت حالت اصلی هر متهم است و قبل از اصدار حکم، جايز نيست که او را مانند يک مرغ شکسته بال و اسير و دست و پا بريده در معرض سوال و جواب قرار دهيم. کاش صحنه گردانهای پشت پرده اين اصل را در مورد کامبخش نيز مراعات ميکردند و سناريوی از قبل آماده شده را دقيق اجرا می نمودند.

بر اساس همين سناريوی پلان شده ، همزمان با محاکمهء کامبخش محاکمهء اسد الله سروری جنايتکار معروف و قاتل صدها هوطن بيگناه ما نيز برگزار شد که در قياس با پرويز کامبخش به مجازات خفيف تری محکوم شد. واه واه و به به ! به اين ميگويند کمال آدميت و واقعبينی!

واقعاً که روی عدالت سفيد شد و حق به حقدار رسيد!!

نمی دانم کدام يک ، کرزی يا عبدالسلام عظيمی قاضی القضات افغانستان، در يکايک عدالتخانه های ما اسپند دود کنند و آهنگ « چشم بد دور» را با آواز جهر بخوانند!؟

چهل پنجاه سال قبل، حاکمی از کابل در يکی از حاکم نشين های هزاره جات توظيف شد که هم دستار و هم دريشی پوشيده بود. مردم محل با شگفتی به همديگر ميگفتند: وای خدا سرش ملا، زيرش ميرزا!

مصداق آفتابی و روشن چنان توجيه و توصيفی ، شخص حامد کرزی رئيس جمهور افغانستان می باشد. مسأله هنگامی وخيم می شود که جناب شان واقعاً مجموعهء از اضداد باشند و و در ادارهء مملکت ندانند که جانب کی را بگيرند. جانب اسادالله سروری ، پرويز کامبخش غوث زلمی يا قضات سياستباز و راشی را!؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/22ساعت 17:9  توسط علي شاهد  | 

 

جزئیات خبر را در اینجا بخوانید ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/14ساعت 21:47  توسط علي شاهد  | 

 

 بیانیه فرهنگیان افغانستان مقیم ایران درباره سیاست دولت افغانستان در برابر زبان فارسی‌

زبان فارسی دری‌، زبان‌ِ دوم جهان اسلام است‌، با دامنة گستردة تاریخی و جغرافیایی‌. این زبان‌، در روزگاران نه چندان دور، از نواحی چین تا آسیای صغیر و از شبه قارة هند تا ماوراءالنهر کاربرده داشته و آثار علمی و ادبی گران­باری در آن پدید آمده است که شماری از آن اعتبار جهانی دارد. در این میان‌، نقش افغانستان و مردم آن در رشد و گسترش این زبان‌، قابل توجه و گاه تعیین‌کننده بوده است‌. این کشور در چندین دورة تاریخی‌، مهم‌ترین کانون زبان فارسی دری به شمار می‌آمده است‌.

بسیاری از اقوام غیرفارسی‌زبان‌، به سبب آمیزش با مردم این سامان‌، زبان فارسی را آموخته و در مواردی، خدمات شایسته‌ای بدان کرده‌اند. به طور ویژه باید به بعضی زمامداران و ادیبان پشتون‌تبار کشور اشاره کرد، همچون تیمورشاه درانی‌، مهردل‌خان مشرقی‌، عایشه درانی‌، محمود طرزی‌، عبدالحی حبیبی و عبدالله افغانی‌نویس‌. با این حال، دریغ که از نزدیک به نیم قرن پیش‌، به سبب عواملی که بر کسی پوشیده نیست‌، از سوی گروهی از اهالی سیاست و فرهنگ مملکت‌، تلاش­هایی برای تضعیف زبان فارسی دری صورت گرفته است‌. این تلاش­ها در دورة تاریخی حاضر نیز ادامه دارد، زمانی که مردم افغانستان به همدلی و همراهی بیشتر نیاز دارند.

1. یک تلاش این گروه‌، تفکیک دو نام این زبان‌، یعنی «فارسی‌» و «دری‌» از همدیگر است‌، تا هم میان یکصد میلیون گویندة این زبان در جهان امروز فاصله بیندازند و هم بدین بهانه که بعضی واژگان‌، فارسی و برخی دری اند، دست فارسی‌زبانان افغانستان را از بخشی از ذخایر این زبان‌، کوتاه سازند. این در حالی است که همه متون معتبر علمی و ادبی‌، بر یگانگی این زبان گواهی می‌دهد و حتی بسیاری از مردم افغانستان‌، هم‌اکنون کلمة «فارسی‌» را به کار می‌برند. بگذریم از این که به استناد شواهد و اسناد تاریخی‌، این زبان تا نیم قرن پیش‌، در افغانستان نیز «فارسی» نامیده می‌شده ‌است‌.

2. دستاویز دیگر، مفهومی به نام «زبان ملّی‌» است و این باور نادرست که زبان ملّی باید آمیزه‌ای از زبان­های رایج در کشور باشد. اینان بدین بهانه که باید امور اداری مملکت مختل نشود، واژگان غیرفارسی را بر فارسی‌زبانان افغانستان تحمیل می‌کنند، در حالی که وقتی در قانون اساسی مملکت‌، وجود دو زبان رسمی پذیرفته شده است‌، هر یک از این زبان­ها باید بتواند نظام اصطلاحات اداری و حقوقی خاص خود را داشته باشد.

3. کوشش دیگر این گروه‌، مرز کشیدن در میان هم­زبانان و بیگانه دانستن آن بخش از واژگان فارسی است که در میان فارسی‌زبانان خارج از افغانستان رایج است‌، در حالی که این­ها جزء منابع داخلی زبان فارسی به شمار می‌آید. بدین ترتیب‌، مردم افغانستان، ناگزیر از بسیار واژگان و ترکیب­های کارآمد، زیبا و بامعنی محروم می‌شوند، فقط به این دلیل که کسانی در جایی دیگر آن­ها را به کار برده‌اند. حاصل این سیاست‌ آن می‌شود که فارسی‌زبانان این کشور در موارد بسیاری برای بهسازی زبان خویش با استفاده از منابع همین زبان‌، دچار محدودیت یا محرومیت شوند. این در حالی است که قانون اساسی افغانستان وظیفة تلاش برای رشد زبان­های ملّی کشور را بر دوش دولت نهاده است‌. دیگر پی­آمد نامطلوب این رویّه‌، که هم‌اکنون نشانه‌های خود را آشکار کرده است‌، ایجاد عصبیت‌، بدبینی و نامهربانی میان مردمی است که قرن­ها برادروار در کنار هم زیسته‌اند.

توبیخ بعضی از دست‌اندرکاران رادیو و تلویزیون بلخ به اعتبار کاربرد واژگانی همچون «دانشگاه‌»، «دانشکده‌» و «دانشجو»؛ تغییر نام «نگارستان ملّی‌» به «گالری ملّی‌»؛ تغییر لوحه‌های بعضی از ادارات دولتی و زدودن کلمات فارسی از آن­ها؛ تفکیک مکاتب پشتوزبان و فارسی‌زبان از همدیگر و امثال این­ها که در ماه­های اخیر رخ داده‌، نشانه‌هایی است از اقدام­هایی که با چنین دستاویزهایی صورت گرفته و البته در هیچ‌یک از آن­ها، نظر کارشناسان زبان فارسی و پشتو ملاک عمل دانسته نشده است‌.

ما امضاکنندگان این بیانیه‌، به دولت افغانستان و نهادهای رسمی آن‌، نسبت به خطری که زبان فارسی افغانستان و فراتر از آن‌، وحدت ملّی کشور را تهدید می‌کند، هشدار می‌دهیم و تقاضامندیم رویه‌ای را پیش گیرند که هم زمینة بهسازی و تقویت زبان­های ملّی کشور فراهم شود و هم میان اهالی زبان­های مختلف‌، بدبینی و ناهمدلی پدید نیاید. به یقین، زبان فارسی در افغانستان، ریشه‌ای محکم‌تر از آن دارد که بدین بادها از جای درآید و تجربة پنجاه سال اخیر هم این را نشان می‌دهد. خواستة ما این است که نهادهای دولتی‌، امکانات مادی و معنوی کشور را که باید صرف بهسازی زبان­های ملّی شود، مصروف این چالش بیهوده نسازند و به جای ضربه ‌زدن بر پیکرة این زبان­ها، به فکر چاره‌جویی آسیب­هایی باشند که همه زبان­های رایج در کشور را تهدید می‌کند.

مؤسسه  فرهنگی «دُرّ دَری»

خانه ادبیات افغانستان

 شورای نویسندگان مجله­های «خط سوم» و «فرخار»

مجمع فرهنگی دانشجویان افغانستان

کانون تحصیل­کردگان افغانستان

 خانه کودک افغانستان

 شورای سرپرستی مدارس خودگردان مهاجرین

مکتب القرآن طه مهاجرین مقیم تهران

موسسه فرهنگی هم­بستگی مردم افغانستان

انجمن فرهنگی و هنری «سایه­بان آبی»

انجمن هنرمندان افغانستان

نقل از وبلاگ محمد کاظم کاظمی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/23ساعت 19:11  توسط علي شاهد  | 

 

بی شبهه نیست هستی ٬ از بسکه ناتوانیم

یا نقش آن تبسم ٬ یا موی آن میانیم

نی منزلی معین ٬ نی جاده ای مبرهن

عمری است چون مه و سال ٬ بی مدعا روانیم

بیدل سراغ عنقا ٬ حرفی است بر زبانها

ماییم و نامی و هیچ ٬ بسیار بی نشانیم

نقشی از آن تبسم٬ که در قیصر امین پور جلوه گر شده بود ٬ از میانه رخت بر بست.

خاموشی این تبسم لطیف و ظریف تسلیت باد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/09ساعت 17:23  توسط علي شاهد  | 

 

چندی پیش ٬ در مطلبی با عنوان حق و تکليف از دوستی بزرگوار یاد کردم ٬که مدیر یک دبیرستان نمونه با افتخارات و اعتبار بسیار در جنوب شهر تهران است ٬ و با دلسوزي و تعهدی شايسته سپاس٬ کار  دانش آموزی افغانی را پيگيري مي کرد که از دانش آموزانِ با سطح درسی بالا ( اول نمره ) در مدرسه اش به شمار می آمد٬ و آموزش و پرورش به استناد بخشنامه هاي دولتي درباره افغانيها٬  دستور اخراج وي را از مدرسه صادر کرده بود.

این بزرگوار یادداشتی بر آن مطلب گذاشته است٬ که فکر کردم شاید بد نباشد در صفحه اصلی قرارش دهم (البته بدون هر گونه ویرایش و جرح و تعدیلی ) ٬ تا بهتر و بیشتر دیده و خوانده شود :  

 
سلام علی جان .
من هر وقت این دانش آموز را در مدرسه می دیدم احساس افتخار می کردم برای معلم بودنم . و این احساس را وقتی مسئولیت مناطق را نیز داشتم در برخورد با دانش آموزان افغانی داشتم و احساس من در مورد این گروه عبارت است از این که . انسان ها به واسطه ی کمالات و درجات تقربشان عزیز و محترم هستند و چون هر انسانی از میزانی در این شاخص ها برخوردار است پس عزیز است .
 
اما برادران افغانیم را بیشتر از این باب که برای حفظ این کمالات و ارتقا درجه ی تقربشان باید با مشقت بسیار و رنج های فراوانی که بخشی از آنها برای بسیاری از ما غیر قابل تحمل است در تلاش هستند و از این رهگذر برای من معلم دانش آموز که نمونه ی امید و تلاش و انگیزه است همیشه مهم ترین و ارزشمند ترین عناصر بوده اند و افزودن نکات بالا بر این نگاه باعث می شود که خیلی دانش آموز افغانی برایم اهمیت پیدا کنند و آن هم از منظر انسانی و جهانی .

اما این دانش آموز برای من که تا به امروز در عرصه ی سابقه ی 26 سال معلمیم با حدود 5 نمونه خاص از این دانش آموزان برخورد داشته ام بسیار مهم . ارزشمند و حتی می خواهم بگویم حیاتی بود و احساسم این است که اگر نتوانیم در عرصه ی معلمیمان برای پیشرفت این دانش آموزان کاری انجام دهیم خیلی کاری نکرده ایم .

از ویژگی های ایشان بدانید :
   - با ادب .
   - کوشا و پیگیر .
   - با سواد از نظر علمی .
   - درس خواندن برایش یک فعالیت لذت بخش بود .
   - انگیزه اش برای من که هفته ای یک جلسه معلمش بودم . انگیزه بخش بود و هر با که به چهر ه اش می نگریستم امید واری و توکل را دریافت می کردم . 

در هر صورت فقط متاسف هستم که امروز برای ما که ادعاهای عجیب و غریب داریم و ادعای ام القرائی داریم قادر نیستیم به دو روایت متواتر از پیامبر گرامی اسلام در مورد علم آموزی از مهد تا لحد و علم آموزی ولو در چین برای یک مسلمان و آن هم مسلمان مظلوم جامعه ی عمل بپوشانیم و این نیست الا این که در مناسبات بین المللی نیز نتوانسته ایم این را اثبات کنیم . 

در هر صورت امروز با افتخار تمام . این دوست عزیز مجدد در مدرسه امان مشغول تحصیل خواهد بود و بارها به ایشان و خانواده ی محترمشان عرض کرده ام این کار را انجام می دهیم تا ثابت کنیم علم آموزی حد و مرز و حریم ندارد .

به امید روزی که به همراه شما آقای علی شاهد . در افغانستان کنار دوستان بزرگوارتان شاهد تلاش و جدیت امثال ... باشیم .

برادر شما . رضا
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/04/25ساعت 20:25  توسط علي شاهد  | 

 

۱۰ ساله كه بودم ، در لحظه عبور از مرز افغانستان و آمدن به آوارگی، دستم در دستان پدرم بود و اکنون بعد از 22 سال که از همان مرز باید بگذرم، دست پسر هشت ساله ام (علی) در دستان من خواهد بود٬ و این یعنی آوارگی مجددِ من و یک نسل دیگر "

این یک تصویر اصیل و شاعرانه و به صورتی وحشتناک  واقعی و عینی است ٬ از بازگشت سید ضیاء قاسمی ـ دوست عزیزی که به تعبیر خودش برادری های زیادی با هم داشتیم ـ به زادگاهش٬ که در مجلس بزرگداشت و خداحافظی اش٬ توسط خودش بیان شد.

این غزل را ٬ که پس از حدود دوازده سال دوری از شعر و سرودن٬ در گرفته است٬ به همین تصویر تقدیم می کنم :

 آواره

دستِ علي کوچکت در دست ، رد مي شوي از مرز ، آواره!

گم مي شوي در حجم يک غربت ، اين بار هم ، چونان که همواره

   ooo

همواره ، اين همواره سهم توست ، از آن سوي تاريخ  تا فردا

از پير سالي  تا جوان پيري ، تا کودکي ، تا بُهتِ گهواره

شايد ضمير زندگي اين است ، يا  قهررحمت  جلوه مي بارد

آرامشت هر روز زخمي تر ، نا چاريت هر روز بيچاره

اي  قهررحمت  خورده بر تقدير ، نفريني نا چار اين زندان

– کارامش و نسيانِ انسان را ، نارامي و نام  تو کفّاره – !

پروا مکن ، امّا مکن ، بگذر ، از مرز هاي رفتن و ماندن

بگذر از اين زندان ٬ از اين نسيان ، بگذر از اين بازار مکّاره

        ooo  

يک قاب ، يک تصوير ، يک شاعر ، اين من در اين آيينه ام  يا تو ؟

دستِ علي کوچکش در دست ، رد مي شود از مرز ، آواره

نارامي : نا آرامي

                                                                                پنج شنبه 17/ 3 /1386

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/23ساعت 21:10  توسط علي شاهد  | 

( ۱ )

سید ضیاء قاسمی٬ به قول خودش مجدداْ ( و این بار به زادگاهش افغانستان ) آواره شد. وی وقتی در مجلس بزرگداشت و خداحافظی اش ـ که توسط حوزه هنری بر پا شده بود ـ تصویری این چنین٬ از رفتنش ترسیم کرد : " 10 ساله كه بودم ، در لحظه عبور از مرز افغانستان و آمدن به آوارگی، دستم در دستان پدرم بود و اکنون بعد از 22 سال که از همان مرز باید بگذرم، دست پسر هشت ساله ام در دستان من خواهد بود٬ و این یعنی آوارگی مجددِ من و یک نسل دیگر " ٬ به راحتی می شد حلقه اشک را در چشمانِ کثیری از حاضران دید ٬ حاضرانی که تیره ایرانی اش٬ شاید تنها به خاطر سفر عزیزی که دوستش می داشتند ٬ ولی تیره افغانی اش علاوه بر آن ٬ احتمالاْ به دلیل هم ذات پنداری با آن تعبیر شاعرانه ـ و در عین حال به صورت وحشتناکی واقعی و عینی ـ در اصطلاح " آوارگی مجدد من و یک نسل دیگر "٬ اشک هایشان را بدرقه راهش کردند.

علی معلم٬ شاعری که حشر و نشر فراوانی با شاعران افغانی به خصوص سید ضیاء و هم نسلانش داشته است ٬ با این آرزو که " ای کاش ایران و افغانستان، پر از ضیاء قاسمی بود." ٬ حرفهای ظریفی درباره سید ضیاء زد ٬ اگر چه معلوم نشد چرا از اصرار به قول خودش اکثر شاعران و فرهنگیانِ افغانی بر گویش فارسی افغانی ٬ و عدم استعمال گویش ایرانی فارسی ٬ این قدر دلخور بود ٬ چیزی که تا به حال ممدوح  اکثر شاعران و فرهنگیان ایرانی ٬ از جمله خود ایشان بوده است.

اسماعیل امینی٬ دیگر شاعر ایرانی ٬ با تکیه بر اینکه سید ضیاء عاشقانه با شعر در گیر بود ٬ به نکته ظریفی در مقایسه شعر امروز جوانان ایران و جوانان افغانی اشاره کرد : "شعر امروز جوانان ایران٬ حرف چندانی برای گفتن ندارد. جوانان ایرانی٬ اگرچه كتاب های زیادی خوانده اند و تئوری های زیادی می دانند، اما بیشتر با صورت های شعری بازی می كنند.٬ در حالی که این عیب در شعر جوانان افغانستان٬ یا نیست یا خیلی كم است ... سرودنِ شعر برای شاعر افغانستان ناگزیر بوده است. آنها اول حرفی برای گفتن داشته اند و بعد به جستجوی راهی برای بیان آن رفته اند؛ به همین دلیل آنها همیشه در شعرهایشان حرفی برای گفتن داشته اند. من هر وقت می خواستم حرفی تازه در شعر بشنوم ، به جلسات شعر خوانی بچه های افغانستان در حوزه هنری می آمدم. "

محمد حسین محمدی٬ داستان نویس پر تلاش افغانی ٬ با این سخنان سید ضیاء را بدرقه کرد : " در كنار ضیاء هیچ وقت احساس تنهایی نکرده ام٬ او فرصت های زیادی را برای من فراهم كرد٬ بیش از آنکه برای خودش فرصتی فراهم كند، این فرصت ها را برای من و دیگران فراهم می کرد ... او كارهای زیادی برای ادبیات افغانستان انجام داد، که از آن جمله  می توان به بنیان گذاری خانه ادبیات افغانستان اشاره كرد. "

جواد محقق٬ دیگر شاعر و نویسنده  ایرانی که گردانندگی جلسه را نیز بر عهده داشت ٬ حرفهای زیادی زد ٬ که در برخی از آنها بی ذوقی و کج فهمی٬ و بدتر از آن رسمی و از جایگاهِ عقل کل حرف زدن ٬ موج میزد : کرامات جمهوری اسلامی و ام القرای جهان اسلام در پناه دادن به میلیونها افغانی ٬ و اینکه جمهوری اسلامی افغانیها را مثل پاکستان روانه اردوگاهها نکرده ٬ و اینکه اردوگاه فلسطینیان در لبنان را دیده است و انصافاْ  افغانیها در جمهوری اسلامی به آن فلاکت زندگی نمی کنند ٬ و ... خیلی حرفهای دیگر از این جنس.

البته انتظار زیادی از ایشان نمی رود ٬ بالاخره شاعر رسمی باید حرفهای رسمی بزند ٬ تا مبادا افغانیها زیادی خوش به حالشان شود٬ و یا حرفهای علی معلم و اسماعیل امینی و کثیری دیگر از این جنس ٬ زیادی جدی گرفته شود ٬ اما بد نیست یک نفر ایشان و امثالِ ایشان را توجیه کند ٬ که اقدام جمهوری اسلامی در محروم کردن کودکان افغانی از درس و تحصیل ٬ نه تنها تمام آن کراماتی را که ایشان به زعم خودشان ردیف کرد ٬ بی ارزش ساخته است ٬ که حتی متاسفانه بزرگواریهای برادرانه و همدلانه مردم شریف ایران را ـ که بسی فهیم تر و بی ریا تر و بزرگمهر تر از حاکمان شان بوده و هستند ـ نیز خدشه دار کرده است.

۲ )

سید ضیاء قاسمی این شعر را برای علی کوچولویش گفته :

 روزی که مرا به خاک‌ها می‌سپاری
غمگين خواهی بود
آفتاب ميوه‌ای است
همچنان بر شاخه‌ی کاج‌ها
و پرندگان
هيچ تغييری در الحان‌شان نيست
تو اما
شانه‌های کوهت می‌لرزد
و جگرت
خانه‌ی آتشفشان است
امروز
دقيقا
چهارسال و هشت ماه و پانزده روز
و رويی هميشه خندان داری
صدايت که می‌زنم
سويم می‌دوی
از شانه هايم بالا می‌شوی
و صوت خنده‌ات
هزاران باغ را
با انبوه پرندگان
و سرود جويبارانش
به خانه می‌آورد
من اما
به روز مرگم فکر می‌کنم
و از تصور غمگينی تو
غمگينم.

( ۳ )

و این را هم برای خودش ٬ که احتمالا یک برایش اتفاق افتاده :

   
خيابان ٬ظهر خلوت بود ٬ و او پر موج و طوفانی
قدم می‌زد ٬ خودش را غرق در افکار طولانی

ز روی راه ٬ سيبی گَنده را با پا به جوی انداخت:
چه بيهوده است اين دنيایِ مدفون در فراوانی

پُکی ديگر به سيگارش زد ٬ و چشمان خود را بست:
جهان تلخ است ٬ تلخِ تلخ ٬ پر آشوب و ظلمانی

جلوتر٬ یک پل عابر ٬ از آن يک پله بالا٬ بعد
نگاهی سویِ بالا ٬ با دو چشم رو به ويرانی:

چه آرام و چه سرد است ٬ آسمان - اين مرگ دور از دست -
فقط يک لکه ابر٬  آن گوشه مشغول پريشانی

اگر آن ابر را هم باد می‌شد با خودش...خنديد:
چه می‌گويی٬  تو که حتی غم خود را نمی‌دانی؟

به روی پل رسيد و اندکی رفت و توقف کرد
نگاهی کرد از آن بالا٬ به اشباح خيابانی

دو دستش را گرفت از نرده٬ و غرق خيابان شد
ز اشکال مزخرف خسته٬  چشمش پر ز حيراني

به سيگار آخرين پُک را زد و آن را به زير انداخت
سپس دستی کشيد آرام ٬ بر موها و پيشانی

به زير لب سرودی خواند و با او هم‌صدا خواندند
ميان سينه‌اش ٬ صدها هزاران روح زندانی

به روی نرده خم شد ٬ بعد چشمان خودش را بست
کسی از پشتِ سر او را صدا زد: آی افغانی

گَنده: گنديده

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/16ساعت 20:52  توسط علي شاهد  | 

 

( ۱ )

اگر در دنياي قديم ٬ بحث جبر و اختيار يک مساله بنيادين به شمار مي رفت ٬ در دنياي امروز٬ بحث حق و تکليف ٬ يکي از مسائل جدي انسان و جامعه انساني و ارتباط ميان انسان ها٬ به شمار مي رود.

منظور از اين بحث اين نيست که انسانها محق اند يا مکلف ٬ بديهي است که انسانها هم محق اند و هم مکلف ٬ و ممکن نيست فقط محق باشند و يا فقط مکلف ؛ بلکه منظور اين است که انسانها ابتدا محق اند ٬ و از قِبل حقوقشان٬ تکاليفي بر عهده دارند ؛ يا ابتدا مکلف اند ٬ و از قِبل تکاليفشان٬ از حقوقي بر خوردارخواهند شد.  

اين جاست که سؤالاتي از اين دست جلوه گري و دلربايي مي کنند:

ما حق داريم ديندار باشيم يا مکلف ؟  آموزش وپرورشِ ما بايد حق مدار باشد يا تکليف مدار ؟ ما حقوق بشر داريم يا تکاليف بشر ؟ وقتي نماز نمي خوانيم خودمان را از حقمان محروم کرده ايم  يا تکليفمان را به جا نياورده ايم ؟ شرکت در انتخابات حقمان است يا تکليفمان ؟ انسانها حق دارند درس بخوانند  يا مکلف اند ؟ و ...

( ۲ )

اگر بخواهيم از منظري که حق را اولويت ميدهد ٬ و انسانها را در درجه اول محق مي داند ٬ به موضوع نگاه کنيم ٬ آنگاه مراد از حق چه خواهد بود ؟ و تکليفي که از قِبل اين حق رخ مي نمايد ٬ چه مي تواند باشد؟

اول : حق به مثابه اجازه و مجوز ؛ دراين حالت تکليف ديگران در برابر حقوق افراد اين است که حقوقشان را سلب نکنند.

دوم : حق به مثابه طلب و دَين ؛ دراين حالت تکليف ديگران در برابر حقوق افراد اين است که دَينشان را ادا کرده و طلبشان را بپردازند.

سوم : حق به مثابه شايستگي و سزاوار بودن ؛ دراين حالت تکليف ديگران در برابر حقوق افراد اين است که شايستگي هايشان را بشناسند و آن را لگد مال نکنند.

( ۳ )

 حال اگر بخواهيم از منظري که تکليف را اولويت ميدهد ٬ و انسانها را در درجه اول مکلف مي داند ٬ به موضوع نگاه کنيم ٬ آنگاه مراد از تکليف چه خواهد بود ؟ و حقي که از قِبل اين تکليف رخ مي نمايد ٬ چه خواهد بود ؟

دراين جا مراد از تکليف٬ بايدها و نبايدهايي است که فرد موظف است٬ رعايتش کند يا انجامش دهد ؛ دراين حالت فرد حق دارد٬ از امکانات و فرصتهاي لازم٬ براي به جا آوردن و انجام آن بايد و نبايدها برخوردار باشد.

( ۴ )

چند شب پيش یکی از دوستان بزرگوارم٬ که مدیر یک دبیرستان نمونه با افتخارات و اعتبار بسیار در جنوب شهر تهران است ٬  در تماسي که با من داشت٬ از دانش آموزي افغاني صحبت مي کرد٬ که از نظر درسی جزء رتبه های اول ( يکي دو نفرِ اولِ کلاس سوم دبیرستانِ مذکور ) بوده ٬ ولي در ابتداي سال٬ آموزش و پرورش به استناد بخشنامه هاي دولتي درباره افغانيها٬ دستور اخراج وي را از مدرسه٬ صادر کرده٬ و مدرسه مجبور شده است٬ او را از ليست رسمي مدرسه خارج کرده٬ واز او بخواهد به صورت غير رسمي و آزاد در کلاسهاي درس حاضر شود٬ تا لا اقل از امرِ قدسيِ يادگيري محروم نماند.

مسؤولان آموزش و پرورش مطلع مي شوند٬ و به مدرسه دستور مي دهند٬ که از حضور غير رسمي و آزاد دانش آموز بر سر کلاسهاي درس نيز٬ ممانعت به عمل آورند!!! ( نمي دانم چرا به ياد دو فيلم  پيانيست و فهرست شيندلر افتادم.) 

مدیر مدرسه با اظهار تأسف و نگراني تمام از اين دستورِ مسؤولان آموزش و پرورش٬ با دلسوزي و تعهد شايسته سپاس٬ کار اين دانش آموز را پيگيري مي کرد٬ و نهايتاً  قرار شد مشکل را٬ در صورت امکان٬ به نحوي از طريق مجتمع آموزشی ای که من اداره اش می کنم ٬ حل کنيم.  

 البته همين جا بايد دست مريزاد گفت به امثال ایشان ٬که تعهداتشان به خودشان و نوع انسان را٬ هيچگاه فراموش نمي کنند٬ و جماعتِ افغاني مي بايد حساب اين گروهِ بي شمار را ٬ از اندک لطايفِ خلقت در ميان ايشان٬ جدا نمايند( به عنوان دو نمونه از آن بي شمار به هم میهن ،به انسانیت هم متعهد است.  و بیانیه جمعی از فعالان سیاسی ،اجتماعی و فرهنگی ایران؛در اعتراض به برخوردهای دولت با مهاجران افغان نگاه کنيد.)

۵ )

خوب است به نمونه ارائه شده در بالا٬ از منظرِ تعاریفی که برای حق و تکلیف بر شمرده شد ٬ نظری بیفکنیم :

اول از منظر حق به مثابه اجازه :

دانش آموز افغانی ٬ به عنوان یک انسان و یکی آفریده های خدا٬ این حق و اجازه را دارد که درس بخواند و با سواد شود٬ و تکلیف دیگران از جمله دولت و آموزش و پرورش ایران٬ این است که مانع دستیابی او به حق طبیعی و خدادادی اش نشوند. این تنها خود فرد است که می تواند از مجوزِ طبیعی ای که دارد٬ استفاده نکند. بر این اساس هیچ یک از دستوراتی که دولت و آموزش و پرورش ایران ٬در زمینه تحصیل این دانش آموز داده اند٬ وجاهت انسانی ندارد.

دوم  از منظر حق به مثابه طلب :

دانش آموز افغانی٬ به عنوان یک انسان و همانند هر انسان دیگری٬ فراهم ساختنِ شرایطِ درس خواندن و با سواد شدن را٬ به عنوان بدیهی ترین نیاز زندگی در جهان امروز٬ از جامعه انسانی طلبکار است ٬ و دیگران از جمله دولت و آموزش و پرورش ایران٬ مکلف اند دَینِ او را در این زمینه ادا نمایند.بر این اساس٬ دولت و آموزش و پرورش ایران نه تنها حق ندارند دانش آ موز را از تحصیل محروم نمایند ٬ بلکه وظیفه دارند و مکلف اند٬ زمبنه مناسب برای تحصیل وی را فراهم آورند. ( البته در این جا از بحث ام القرای مورد ادعا در می گذریم٬ چون در آن حالت حقوق دانش آموز افغانی بیشتر و بدهی ِ بدهکارارن سنگین تر خواهد شد. )

سوم از منظر حق به مثابه شایستگی :

دانش آموز افغانی٬ به عنوان یک انسان که اشرف مخلوقات خوانده شده است٬ شایسته رشد و کمال است٬ و این در حالت عادی و در جامعه انسانهای متوسط٬ جز با تحصیل و درس خواندن محقق نخواهد شد ٬ از طرفی این دانش آموز به شهادتِ جایگاه و رتبه ای که در یک دبیرستان نمونه دارد٬ - جزء دو سه نفر اول آن - شایستگی تحصیل در بهترین شرایط ممکن را دارد ٬ و تکلیف دیگران از جمله  دولت و آموزش و پرورش ایران ٬ این است که این شایستگی را بشناسند و آن را لگد مال نکنند٬ و به پاداشِ شاگرد اول بودنش٬ اخراجش نکنند. بر این اساس٬ دولت و آموزش و پرورش ایران ٬ نه تنها حق ندارند دانش آ موز را از تحصیل محروم کنند٬ بلکه می بایست بابتِ شایستگی ها و سزاواری هایش٬ پاداشی درخور نیز بدهند٬ تا حقِ موضوع را ادا کرده باشند. 

چهارم از منظر تکلیف :

دانش آموز افغانی موظف است به عنوان یک مسلمان مکلف٬ درس بخواند٬ وفرمانِ اطلبوالعلم و لو ... وصدها وبلکه هزاران فرمان مشابه و فخر آورِ دیگر گردن نهد ٬ و حق دارد از هر امکانی - از جمله تحصیل در یک دبیرستان نمونه٬ در یک ام القرای نمونه - برای انجام این تکلیف و وظیفه دینی اش٬ استفاده نماید.

( ۶ )

نگریستن به موضوع درس خواندن و تحصیل این دانش آموز افغانی ٬ از منظر های مختلف ٬ همگی یک نتیجه را بیان می کند : 

اخراج دانش آموز افغانی ٬ وجاهتِ انسانی و دینی ندارد .

در این جا می بینیم در یک موضوع مشخص ٬ فارغ از آنکه انسان را محق بدانیم یا مکلف ٬ از هر دو منظر به یک نتیجه می رسیم ٬ و تنها یک گزینه باقی می ماند که می تواند توجیه گر دولت و آموزش و پررش ایران برای اخراج وی باشد :

دانش آموز افغانی ٬ نه محق است و نه مکلف ٬ نه حق دارد و نه تکلیف ٬ او اصلاْ انسان نیست.

می بینید ٬ بعضی وقتها بحث بر سر محق بودن یا مکلف بودنِ یک فرد نیست ٬ بلکه بحث بر سر انسان بودن یا انسان نبودنِ وی است ٬ و خدا می داند که دنیای وارونه سیر امروز ما ٬ چقدر پر است از شاهد مثال هایی برای همین نکته. 

( ۷ )

ممکن است  گفته شود  نتیجه گیری های فوق  مغلطه است ٬ و  دولت و آموزش و پررش ایران ٬ بحثی در باره انسان بودنِ دانش آموز افغانی ندارند و او را انسان می دانند ٬ منتها یک انسان مکلف ٬ که موظف است طبق قانون درس نخواند ٬  وبنابراین دیگران٬ از جمله دولت و آموزش و پررش ایران٬ حق دارند از تحصیل او جلوگیری کنند .

قطعاْ هیچ ایرادی نمی توان به این نوع نگاه گرفت ٬ همان طور که به موارد زیر نیز ـ که می تواند از همین جنس نگاه باشد ـ قطعاْ هیچ ایرادی وارد نیست !

     - خداوند نماینده ما ٬ در آسمان است.

     ـ هر ارزشی ٬ زمانی ارزش است ٬ که مربوط به ما باشد.

     ـ دانش آموز افغانی حق دارد درس نخواند٬ و ما مکلفیم نگذاریم از این حق خود استفاده نکند.

     ـ اصولاْ مهم نیست انسان محق است یا مکلف ٬ مهم این است که ما چه می خواهیم .

( ۸ )

و ... شاید برای تکمیل درد ٬ غزلی قدیمی از علی شاهد :

غزل ( ۱ )

بلی... می دانمت ٬ معنای چشمانت ٬ پریشانی

نفس هایت ٬ به ضرباهنگِ آتش ٬ شعر ویرانی

تمام بودنت ٬ یک غربتِ سنگین و سرگردان

میانِ آشنایانی ٬ که می دانیم و... می دانی

   ooo

نه حتی یک سلام و صدق ٬ در آیینه شان پیدا

نه حتی ذره ای در چشم شان ٬ آشوب و حیرانی

دکانِ رنگ ٬ در هر کوی و برزن ٬ مشتری پرور

و داغ ننگ ٬ بر هر چهره ٬ زینت بخش پیشانی

چنان در عادت و افیون شان ٬ غرقند این مردم

که شیطان بعد از این ٬ آسوده است از کار شیطانی

   ooo

تو اما... دست و پایی می زنی ٬ بی هوده ٬ بی ریشه

همان  زنجیریِ آواره  در صحرایِ نسیانی

تو حتی با خودت بیگانه ای ٬ ای عشق سر در گم

تو را  حتی تو  هم ٬ دیگر نمی فهمی... نمی دانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/09ساعت 20:10  توسط علي شاهد  | 

 

بنا داشتم در زمینه ماجرای ملالی جویا - که چندی است جلوه ای دیگر٬ از آن هزارانی را که باید در فهرست خودسازی اش قرار دهیم ٬ در آینه خود نمایان ساخته و در معرض دید و تامل مان قرار داده است -  مطلبی بنویسم ٬ که به نوشته ای فخیم وظریف از  سخیداد هاتف برخوردم ٬ که روا نبود تقدیم نکنم .

باری اگر رخصت و فرصتی بود ٬ تلاش خواهم کرد آنرا با نکاتی دیگر تکمیل کنم ٬ و الا مطلب ایشان خود ٬ کامل است.

آسیاب سیری ناپذیر توده گرایی

رفتار سیاسی ملالی جویا را می توان جلوه ای از پاپیولیسم یا توده گرایی سیاسی دانست. گفتار توده گرای ملالی جویا نیز مثل بیشتر گفتارهای توده گرای دیگر نظام قدرت ، نخبه گان سیاسی و وضع موجود را هدف می گیرد. در جوامع عقب مانده ای چون افغانستان که سطح آگاهی عمومی پایین است ، گفتار توده گرا نیز ناچار گرفتار محدودیت بیشتری می شود.

 

 ممکن است در نظام قدرت موجود و در روابط میان نخبه گان سیاسی نقطه های ضربه خور بسیار مهمی باشند که بتوانند مورد استناد سیاستمداران توده گرای مخالف قرار بگیرند. اما چنانچه امکان آن نباشد که سخن گفتن در باره ی این ضربه خورها  به روشنی به شعارهای قابل فهم در میان توده ها تبدیل شوند ، سیاستمدار توده گرای مخالف ناگزیر از آن ها چشم پوشی خواهد کرد. آن مسایلی که می توانند به سرعت در میان توده ها حرکت کنند و دهان به دهان و ذهن به ذهن بگردند ، ضرورتا باید ساده و پر جاذبه باشند.

 ساده گی گفتار توده گرا از طریق برجسته کردن ظاهری ترین وجه مسایل تامین می شود. برای جذاب کردن گفتارهای توده گرا تماس مستقیم با احساسات و عواطف مخاطبان شرط مهمی است.

 

ملالی جویا در تمام گفتارهای خود به دفاع از مردم بی گناه و ستم کشیده ی افغانستان می پردازد و در برابر کسانی را که جنگسالار و جنایت کار می خواند محکوم می کند. جویا برای شناخت پدیدارهای جنگ و جنایت در افغانستان تلاش نمی کند که زمینه های تاریخی ، اجتماعی ، قومی ، اقتصادی ، مذهبی و سیاسی آن ها ( در داخل و خارج افغانستان) را وارد تحلیل خود کند. در عوض ساده ترین و بیرونی ترین لایه ی جنگ و جنایت را بر می دارد و آن را فریادکنان به توده ها نشان می دهد. جاذبه ی گفتار توده گرای ملالی جویا برای مردم هنگامی به اوج خود می رسد که او به داغ های بزرگ مردمان ستم دیده اشاره می کند.  

 

اما مشکل گفتار توده گرا در جامعه ی افغانستان این است که توده ها پس از مدتی قابلیت برانگیخته گی خود در برابر فریادهای پر سوز اما مکرر را از دست می دهند. حداقل امکان این برانگیخته گی کاهش می یابد. در اینجا سیاستمدار توده گرا باید بر حرارت، شدت و سرعت فریاد خود بیفزاید تا بتواند امواج فروخفته ی احساسات مردم را دو باره به خروش بیاورد. مدتی که گذشت ، فریادهای تازه هم تکراری و کم اثر می شوند. سیاستمدار توده گرا باز در کوره ی احساسات مردم می دمد. این بار با حرارت ، شدت و سرعت بیشتر.

 

حال سوال این است که تا کجا می توان این روند تشدید و تسریع را در گفتار و رفتار توده گرا ادامه داد؟ ملالی جویا وقتی به بن بست رسید ، ناگزیر شد شعله ی گفتارهای تند خود را بلندتر کند. انصافا هم این سخن او که خر بار می برد و گاو شیر می دهد و… اما در پارلمان حتا همان کارهای مفید هم نمی شود ، سخنی تازه بود. او با این کار خود توانست موجی جدید بیافریند. اما مرحله ی بعدی چیست؟ از گاو و خر و طویله به کجا عبور می توان کرد؟

 

صاحبان گفتار توده گرا هرچه بر حرارت ، شدت و سرعت گفتار خود می افزایند بیشتر خود را در موجی بی بازگشت غرق می کنند. چرا که توده ای که به مدد گفتار توده گرایانه  دنبال سیاستمداران پاپیولیست را می گیرد ، فرد توده گرا را چنان به پیش می راند که دیگر راه بازگشت اش را می بندد. بازگشت برای سیاستمدار توده گرا  در افغانستان اکثرا حکم انتحار سیاسی را دارد.

 

ملالی جویا حالا نه می تواند به حالت پیش از طویله خواندن پارلمان برگردد ( مگر این که عذرخواهی کند و بتواره ای را که از خود در ذهن دوستان خود آفریده سرنگون کند) و نه می تواند به طویله خواندن پارلمان ادامه دهد. این دفعه نوبت سخنی کوبنده تر، تند تر و مخالف شکن تر است.

 

در این میان آنچه غایب است جزئیات برنامه ی سیاسی روشنی است که با پیچیده گی های نظام سیاسی و خم و پیچ های نفس گیر کار اجتماعی سر و کار دارد. طویله خواندن پارلمان استفاده از کلمه ی تند و ساده ای است که به همان اندازه که ممکن است با ذهن توده ها ارتباط برقرار کند ، از دادن جزئیات واقعی در مورد وضعیت پارلمان عاجز است. در واقع این گونه حرکت های ملالی جویا بیشتر نشانه ی بی مسئولیتی و نا شکیبایی اویند. او باید این نکته را در نظر داشته باشد که آسیاب توده گرایی اشتهای سیری ناپذیر دارد و بنابر این او نمی تواند همیشه برای این آسیاب خوراک تهیه کند و در عین حال با مانعی هم روبرو نشود.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/05ساعت 21:53  توسط علي شاهد  |